تبليغاتX
زندگی ایرانی

زندگی ایرانی

اشکان مجللی آزاد شد

بالاخره اتفاقی که یک ماهی بود منتظرش بودم افتاد و اشکان مجللی عزیز بعد از ۲۷ روز زندان که بیش از ۲۰ روز آن در زندان انفرادی بوده آزاد شد.
اشکان به همراه ۲۰ نفر دیگه از دوستان عزیز حزب مشارکت در مراسم دعای کمیل که حدود ۱ ماه پیش در منزل شهاب طباطبایی برگزار شده بود بازداشت شدند و به تدریج از زندان دولت کودتا آزاد شدند اما هنوز چند نفر از دوستان به جرم حضور در دعای کمیل در زندان هستند.
واقعا خیلی سخته که یکی از نزدیکترین دوستانت در زندان باشه و تو آزاد باشی٬ امیدوارم که هیچ کس این اتفاق رو تجربه نکنه و همه با هم در آزادی کامل زندگی کنیم.

به اشکان خیلی تبریک می گم و امیدوارم که همیشه در آزادی و راحتی باشه و دیگه اینقدر هم بدشانسی نیاره!

 

پی نوشت: پست قبلی هم تازه می باشد٬ خواستین یه سری بزنین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:22  توسط صدرا  | 

عجیب اما واقعی!

این رو امروز تو اینترنت پیدا کردم٬ اول به نظرم خیلی احمقانه اومد٬ حتی تا وسطهای بازی هم احساس حماقت می کردم٬ ولی وقتی تا آخرش رفتم واقعا کفم برید٬ خیلی جالب همه چیز درست بود!

ببینید:

 

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!

طالع بيني چيني! .. سال جديد چيني امسال سال اژدهاي آهنين است كه اميدواريم سالي خوش و پر از خوش شانسي براي شما باشد!

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!

اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!

پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!


نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)

مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!


با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!

(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)

خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.




1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.

2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.

3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.

== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=

4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.

5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)

6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:

1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!

2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!

3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!

4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!

5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.

6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!

7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!\

8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!

9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!

10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:28  توسط صدرا  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:25  توسط صدرا  | 

پرده بکارت, بودن یا نبودن؟

نمی دونم مطلب رو چه جوری شروع کنم٬ موضوعی که همه ما با اون برخورد داشتیم٬ بهش فکر کردیم و در آینده هم قطعا با اون برخورد خواهیم کرد٬ موضوعی که اینقدر مهم تلقی می شه که می تونه به تنهایی در آینده زندگی فردی تاثیر مستقیم بذاره.
نمی دونم وجود پرده بکارت رو می شه یک تابو نامید و نبودش رو تابو شکنی؟ در جامعه ای مثل ایران که سنت و مدرنیته هنوز خیلی باهم مشکل دارن این قضیه تا به الان لاینحل باقی مونده٬ پسران بسیاری هستند که حاضر به ازدواج با دختری که باکرگیش رو از دست داده نیستند٬ پسرانی که شاید از لحاظ فکری و آزادی شخصی جزو برترین ها و روشنفکرترین ها باشند٬ اما به این مرحله که می رسه نمی تونن آزادی شخصی اون دختر رو قبول کنن.
اون پسر ممکنه در طول زندگیش بارها و بارها با زنان و دخترکان مختلفی همبستر شده باشه٬ اما به دلیل اینکه این همبستری نشانه ای به اسم پرده بکارت رو براش به جا نذاشته می تونه خیلی پاک و معصوم و بیگناه جلوه کنه. اما دختری با تمام پاکی و بیگناهی فقط و فقط به جرم یک بار همبستری با فردی از نگاه بخش عظیمی از جامعه به عنوان دختری بی عفت شناخته می شه!

از طرف دیگر پسرانی هستند که با این قضیه کنار آمده و باکرگی طرف مقابل برای اونها موضوع اصلی نیست و به صرف باکره نبودن روی فرد مقابل قضاوت نمی کنن و ازدواج با چنین فردی رو هم موضوعی طبیعی می دونند٬ حال باید به این پسرها گفت بی غیرت و به انواع مختلف این دیدگاه اون رو مورد نقد و تمسخر و تخطئه قرار داد؟ به نظر پسرانی که در این دسته جای می گیرند دختری که باکرگیش رو از دست داده پاکی و پاکدامنی فردی که باکره هست رو داراست؟ به نظر اونها ممکن نیست که همسر آیندشون که قبل از ازدواج این مسئله براش موضوع مهمی نبوده امکان نداره که در ادامه زندگی با فرد دیگه ای همبستر بشه؟

عکس این اتفاق نیز هست٬ ممکنه دختری باشه که بارها و بارها با مردان و پسران مختلفی رابطه ی جنسی برقرار کرده باشه٬ اما پرده باکرگیش رو از دست نداده باشه٬ یا حتی اگر بکارتش رو هم از دست داده باشه می تونه با یک عمل ساده تمامی گذشته و کارهایی که کرده و رو بپوشونه٬ حالا این جامعه و اطرافیان و همسر آینده فقط به صرف وجود پرده بکارت باید اون رو دختری پاکدامن بدونن؟
اصلا وجود یا عدم وجود پرده ای که تنها نشانه اش چند قطره خونه می تونه دلیل خوبی برای قضاوت و نتیجه گیری در باره فردی باشه؟

نظرات دوستان برام جالبه٬ امیدوارم که بتونیم یه بحث خوبی روی این مسئله داشته باشیم.

 

پی نوشت: اینها نظرات شخصی من نیست٬ به نوعی کلیت ماجرا رو توضیح دادم٬ نظر شخصیم رو در بحث و کامنت ها خواهم گفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:0  توسط صدرا  | 

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

                           

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2  توسط صدرا  | 

خون و دود و دستبند و کتک و ...!

دیروز یک روز تاریخی دیگه برای ملت ایران و جنبش سبز بود٬ روزی که بار دیگه مردم سبزاندیش و آزادی خواه ایران به خیابان ها اومدن و با زیر پا گذاشتن تمامی قوانین دیکتاتورمآبانه و پشت کردن به یزید زمانه و دستگاه حکومت غیرقانونی ایران به تظاهرات پرداختند.
من از ساعت ۹:۳۰ که به میدان هفت تیر رسیدم با دیدن جو شدیدا" نظامی که بر منطقه حاکم بود پیش بینی کردم که امروز هم به مانند شنبه خونین (۳۰ خرداد ۸۸) درگیری های شدید به همراه تیراندازی و پرب و شتم و دستگیری های گشترده همراه خواهد بود!
بعد از چند دقیقه پیش بینی من محقق شد و درگیری ها آغاز شد و مردم نیروهای امنیتی به درگیری بسیار شدیدی پرداختند که در بعضی موارد مردم و در بعضی موارد نیروهای امنیتی در درگیری غالب بودند٬ به طور مثال در خیابان قائم مقام مردم حدود ۱۰۰ نفر از نیروهای امنیتی رو در میان خودشون محبوس کردند و به شدت از خجالت اونها در اومدند!

در همین گیر و دار و حدود ساعت ۱۲ ظهر همون طوری که درگیری ها ادامه داشت من به تعدادی از کسانی که شعار می دادند گفتم: صبر کنید جمعیتمون زیاد بشه٬ بعدش شعار بدیم
چند ثانیه بعد از گفتن این جمله بود که ۳ نفر از نیروهای امنیتی و لباس شخصی به سمت من حمله ور شدند و در کسری از ثانیه دستبند زدن! تلاش مردم هم برای آزاد کردن من بی نتیجه ماند و من رو با مشت و لگد از این غرب میدان هفت تیر تا شرق این میدان و پایگاه بسیج مسجدالجواد هدایت کردند! شدت ضربات به حدی بود که هنوز نمی تونم چیزی بجوم و فکم کلا ترکیده!

داستان این ۱۳ ساعت بازداشت که تا ساعت ۲ نیمه شب ادامه داشت خیلی مفصله که از حوصله اینجا خارجه٬ اما تیتر وار به نکاتی اشاره می کنم:
۱. برخورد بسیج و سپاه بسیار وحشیانه تر از اطلاعات و نیروی انتظامیه ولی همشون سر و ته یه کرباسن!
۲. خیلی شانس اوردم٬ تونستم تمام محتویات موبایلم رو قبل اینکه ازم بگیرن خالی کنم و اینگونه کل هویت خودم رو کتمان کردم!
۳. اول دستگیری یکی از اونها من رو شناخت و گفت این از اون مشارکتی های تیره و فقط این باید بره اوین٬ اما اون فرد به صورت کاملا اتفاقی از اونجا رفت و من راهی اوین نشدم و به همراه بقیه راهی آگاهی شاپور شدیم.
۴.در بازجویی ها تمام حرفها و اتفاقات و حضورم در تظاهرات و ... رو کتمان کردم٬ و همین باعث آزادی زودهنگام من شد٬ وگر نه افراد دیگه ای که صادقانه همه چیز رو گفتن آزاد نشدند٬ به قول یک نفر می گفت: بالای برگه های بازجویی نوشته "النجات و فی الصدق" اما دقیقا عکس این قضیه هست و " النجات و فی الکذب" درسته٬ دیروز به صحت این گفته کاملا پی بردم!
۵. خیلی اذیتشون کردم٬ واقعا می شد به راحتی کرم ریخت٬ البته این در جایی مثل آگاهی ممکنه٬ وگر نه اگر دست سپاه باشی اصلا از این خبرها نیست!
۶. اگر روزی بازداشت شدید به هیچ وجه نترسید٬ بترسید خیلی اتفاقات بدتر براتون پیش میره٬ من با توجه به اینکه از قبل آمادگی همچین اتفاقی رو با شدت بسیار بیشتر هم داشتم ذره ای اذیت نشدم و ترس رو به خودم راه ندادم! همینم خیلی کمکم کرد!

 

پی نوشت: پسرعمه گرامی طی اقدامی منافقانه و معاندانه تمامی پست های سیاسی بنده بعد از انتخابات رو دیروز حذف کردند٬ اما از اونجایی که از روی خیر خواهی بوده بخشیده شدند! حالا همه اونها رو دوباره گذاشتم٬ ولی نظراتشون رو بستم دیگه چون کلا حذف شدند٬ ببخشید به هر حال!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:20  توسط صدرا  | 

نتیجه سرکوب و مبارزه علیه جنبش سبز!

پی نوشت خیلی مهم: فردا روز بزرگ دیگه ای برای ما خواهد بود٬ ۱۳ آبان ۸۸ روزی خواهد بود که بار دیگه خواسته های آزادی طلبانه و به حق جنبش سبزمان را فریاد می زنیم.
فردا از ساعت ۱۰ صبح از مسیرهای مختلفی مثل میدان هفت تیر٬ دانشگاه تهران٬ دانشگاه امیرکبیر همگی به سمت خیابان طالقانی و سفارت اسبق آمریکا راه پیمایی می کنیم و با شعارهایمان بار دیگر پشت یزید زمانه رو می لرزانیم و قدمی دیگر به سمت آزادی بر خواهیم داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:45  توسط صدرا 

یا علی گفتیم و زندانی شدیم

در کمیل و یا علی فانی شدیم
یا علی گفتیم و زندانی شدیم
حج ما دلهای سبز خویش بود
بی صفا و مروه قربانی شدیم
 
در دعامان رسم و آیین سبز شد
یا غیاث المستغیثین سبز شد
تا که ارحم ضعف گفتیم آمدند
بر بدن ها رافت دین سبز شد
 
یا من اسمه الدوا شد جرم ما
یا من اسمه الشفا ، تنزل البلا
از علی ترسیده اند اوباش ها
آفتاب است و شب خفاش ها
 
یا علی ! بهر تو زندانی خوش است
با کمیل تو غزلخوانی خوش است
یا حبیب الصادقین ما بی دلیم
بی دلان را مرگ روحانی خوش است
کشته هامان از ستاره بیشتر
در شب ظلمت چراغانی خوش است
آبروی شیعیان را برده اند
ای مسلمانان مسلمانی خوش است
 
یا علی لبهای مارا دوختند
خانه و کاشانه مان را سوختند
یا علی این کوفیان نوظهور
رسم و آیین از یزید آموختند
 
یا علی ما اهل کوفه نیستیم
یا علی عمری به عشقت زیستیم
 
یا علی در حق ما تقصیر شد
شیعه تو باز هم تکفیر شد
 
عاشقانت را به مسلخ برده اند
شیعیانت باز تنها مانده اند
 
پرده پوشی تا به کی باید نمود
کی دگر این بغض را باید گشود
 
کار ما از حرف ها بگذشته است
دستشان در خون ما آغشته است
 
با تقلب حق مارا خورده اند
شیعیانت را به مسلخ برده اند
در حریم حق تمارض کرده اند
بر صنوبر ها تجاوز کرده اند
 
دست در گیسوی گل ها برده باد
هر که این ماتم ندارد مرده باد
 
پای گل خون قناری ریختند
اشک را با خون دل آمیختند
پیش چشم مادران داغدار
نوجوانان را به دار آویختند
 
در گلوهامان صدا را کشته اند
یا علی اینها " ندا " را کشته اند
 
او جوان و سبز و پر اعجاز بود
یک ندا اما هزار آواز بود
تا خدارا عاشقانه بنگرد
چشم هایش وقت مردن باز بود
 
بی تو مولا بی بهانه مانده ایم
در غم مرگ " ترانه " مانده ایم
 
اینک ای آقا به محراب آمدیم
در مسیر خون" سهراب" آمدیم
کشته هامان از ستاره بیشتر
زخم هامان از شماره بیشتر
 
لب پر از ذکر دعا و دل به خون
دست هارا شسته در بحر جنون
 
یا غیاث المستغیثین چاره ای
ای سپهدار صف دین چاره ای
 
غیر نام تو به لبهامان نبود
ذکرمان جز نام مولامان نبود
 
آمدند و ذاکرانت را زدند
یا علی جان شیعیانت را زدند
 
حرمت ذکر و دعا را برده اند
آبروی اولیا را برده اند
 
باز اما چشم ما سوی بقیع 
باز هم این خلق خلقی متقی
تا که جان هامان به نامت منجلی
ذکر سبز شیعیانت " یا علی "

                                                                            از سایت موج سبز آزادی: mowjcamp.org 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:18  توسط صدرا 

7/7/77 تا 8/8/88

۷/۷/۷۷ ٬ ده سالم تموم نشده٬ کلاس چهارم دبستان رو تازه شروع کرده بودم٬ یه استقلالیه تیر که آرزوش بازی کردن تو تیم استقلال بود٬ مدرسه فوتبال امیر قلعه نویی می رفتم و تو تیم نونهالان استقلال بازی می کردم٬ خیلی شیطون بودم٬ سال دوم دبستان از مدرسه اخراج شده بودم٬ آخر سوم هم داشتم اخراج می شدم که با تعهد موندم!
طرفدار پر و پاقرص خاتمی! سال دوم یکی از دلایلی که اخراج شدم تبلیغ خاتمی بود تو مدرسه شدیدا راستگرا! روزنامه می خوندم٬ یاس نو٬ نوروز٬ مشارکت٬ جامعه٬ توس٬ صبح امروز و ...٬ اسطوره هام رضا خاتمی و سعید حجاریان و حمیدرضا جلایی پور و...٬ کلی سعی می کردم که یه چیزایی از سیاست سر در بیارم٬ از بابام و اطرافیان کلی سوال می پرسیدم٬ آرم جبهه مشارکت رو دوست داشتم!
به دختر پسرهایی که تو پارک قیطریه می دیدم و با هم دوستن حسودیم می شد٬ دوست داشتم که دوست دختر داشته باشم!

۸/۸/۸۸ ٬ ۲۰ سالگیم رو به اتمامه٬ دانشجوی ترم ۳ رشته عمران٬ کماکان استقلالی دو آتیشه هستم٬ اما می دونم که دیگه نمی تونم اونجا بازی کنم! همونقدر شیطونم٬ حتی بیشتر! تو ۴ سال دبیرستان و پیش دانشگاهی از ۴ تا مدرسه اخراج شدم و تو یک سال دو تا مدرسه رفتم!
کماکان طرفدار پر و پاقرص خاتمی! ۴ ساله که تو حزب مشارکت که آرمش رو دوست داشتم عضوم٬ تمام کسانی رو که ۱۱ سال پیش اسطوره بودن برام به نوعی باهاشون همکاری کردم و باهاشون در ارتباط بودم٬ دیگه از سیاست یه چیزایی سر در میارم٬ خیلی از بابام و اطرافیان سوال نمی کنم٬ شاید اونا بیشتر از من سوال می کنن!
یه دوست دختر دارم که بدم میاد از واژه دوست دختر براش استفاده کنم٬ چون یه چیزی بیشتر از یه دوست دختر معمولیه برام٬خیلی دوستش دارم و خواهم داشت٬ الان به زن و شوهرهای جوونی که خیلی خوشبختن حسودی می کنم!

۹/۹/۹۹...؟

                                                                                                

پی نوشت: جنبش سبز به داخل بیت رهبری رسید٬ یه جوون نخبه و دارنده مدال جهانی المپیاد ریاضی به اسم محمود وحیدنیا در دیدار نخبگان با رهبری بلند شده و بالا تا پایین یزید زمانه رو شسته گذاشته آفتاب خشک بشه! باورنکردنی بوده حرفهاش٬ چشم تو چشم٬ همه حرفهاش رو زده٬ شجاعت اینه٬ باید تک تکمون یاد بگیریم٬ آزادی می خوایم باید خیلی شجاع تر از این حرفها باشیم٬ یه گزارشی از اون جلسه هست که می ذارم اینجا٬ اما اگر فیلتر شکن دارید می تونید تو بالاترین برین و کلی گزارش بخونین از این جلسه٬ درود به آزادگی همه جوانان و مردم سبز ایران!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:22  توسط صدرا 

جدیدکار!

قبل از ماه رمضون از شرکتی که توش کار می کردم اومدم بیرون٬ یه شرکت عمرانی که ساختمان سازی می کرد٬ کارش مرتبط به رشته ام بود و می تونست در آینده یه تجربه خیلی خوبی باشه٬ اما ۲ تا نکته مهم برقرار نبود: اول اینکه محیط کار به شدت خشک و بدون روح بود و این اصلا با اخلاقیات من جور در نمی اومد٬ تمام ۸ ساعتی که در روز اونجا بودم رو در سکوت می گذروندم و سرم به کار خودم بود٬ در درجه بعد هم از نظر مالی به هیچ وجه قابل توجه نبود.

علی ای حال از اونجا اومدم بیرون و یک ماهی رو بیکار طی کردم تا اینکه خودم یک دفتر فنی راه اندازی کردم٬ به رشته ای که می خونم هیچ ربطی نداره٬ ولی حداقل اینه که به هیچ وجه خسته نمی شم از این کار٬ واقعا نعمتیه که کاری که انجام میدی برای خودت باشه و زیردست کسی نباشی٬ چون جواب پس نمی دی به کسی٬ آقای خودتی به اصطلاح٬ برای من که ذره ای توانایی شنیدن حرف زور و دستور شنیدن رو ندارم این عین آزادیه!

از من به شما نصیحت٬ تمام سعیتون رو بکنید که برای خودتون کار کنید!

 

پی نوشت: سهیل گوهری ۳ روز پیش آزاد شد اما اشکان مجللی عزیز به همراه ۱۸ نفر دیگر از نزدیک ترین دوستانم در زندان هستند٬ این رو اضافه کنید به حدود ۵۰ نفری که در این ۴ ماه گذشته از جبهه مشارکت دستگیر شدند و از ۱ روز تا ۱۲۰ روز در زندان های جور ستم این نظام نامشروع بودند٬ می دانم که تمامی این سختیها که بر این مردم میره در روزی که خیلی دیر نیست پایان می یابه و آزادی رو بار دیگر در این خاک خواهیم دید٬ اما این را نمی دانم که این یزیدیان در پیشگاه عدل چه جوابی دارند؟ 

پی نوشت۲: به اینجا برید و احمدی نژاد را ترور کنید! کولاکه!!! رکورد من ۹۱ شد٬ حریف می طلبم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:25  توسط صدرا